
همچو من جان داده در زلفت پریشانی که نیست زلفِ پُر چین شانه کن بر چین مرا جانی که نیست! از تو هر آنی کــــــه کردی گر دلم نیکو شمرد از تو اما در دلم جـــز حسرتِ آنی که نیست شعله ات را نازم ای شمع جــــــــــفاکار دلش در دلت اندیشه ی پروانه ای دانی کــه نیست بی خبر بودن جهــــــــانی ارزد اما صد دریغ بی خبر بودن از این، کم غبن و حرمانی که نیست بر پریشـــــــان بوم نیزاران فغانم نقش بست زانکه این ناله به نائی از نیستانی کــــــه نیست عشق،من را کـُـشت و رستم هم اگر سهراب را کشتن فرزند وابسته به بره...
ادامه مطلب