دوستش میدارم
چرا که میشناسمش
به دوستی و یگانگی
شهرـ
ـ همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
همچنان که شادیش
طلوع همه افتاب هاست
چشمه ای ......
پروانه ای و گلی کوچک
از شادی
سر شارش می کند
و یاس معصومانه
از اندوهی
گران بار...
این که بامداد او دیر ی است
که شعری نسروده است
چندان که بگویم
" امشب شعری خواهم نوشت "
با لبانی متبسم به خوابی ارام فرو میرود
چنان چون سنگی
که به دریاچه ای
و بودا
که به نیروانا
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسکش را عروسک محبوبش را
تنگ در اغوش گرفته باشد
اگر بگویم که سعادت
حادثه ای است بر اساس اشتباهی
اندوه سراپایش را در بر میگیرد
چنان چون در یاچه ای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی اشکار
نیست
بر چهره زندگانی من
که بر ان
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
! ایدا لبخند امرزشی است
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در امده بود
انگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست!!!
احمد شاملو
برچسب:
نویسنده: محمد نوروزی