خرید بک لینک

هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نماند بسی 

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی  

خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب ِنوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل                    

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
 
وان دگر پخت همچنان هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدار
 
نیک و بد چون همی بباید مرُد
خُنُک آنکس که گوی نیکی برُد
 
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
 
عمر برَف 1 و آفتاب تموز             
اندکی ماند و خواجه غَره هنوز
 
ای تهیدست رفته در بازار 

ترسمت پُر نیاوری دستار 

هر که مزروع خود بخورد به  خو یـد    
وقت خرمنش خوشه باید چید 

سعدی شیراز

*پی نوشت: تموز: ماه تیر ، خوید: خوشه ی گندم نارس

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 12:42

صفحه بندی