خرید بک لینک

- ای غم! رها کن قصه ی خونبار!

چون دشنه در دل مینشیند این سخن امّا

من دیدهام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند

وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند

- آری چنین بودند

آن زندهاندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند

و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند

- ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه میآیی؟

دیگر به یادِ کس نمیآید

آغازِ این راهِ هراسانگیز

چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهی ما نیز!

- با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست

در راه بودن سرنوشتِ ماست

روزِ همایونِ رسیدن را

پیوسته باید خواست

- ای غم! نمیدانم

روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود

اما درین کابوسِ خونآلود

در پیچ و تابِ این شبِ بنبست

بنگر چه جانهای گرامی رفتهاند از دست!

دردیست چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته میگرید

در من کسی آهسته میگرید

هوشنگ ابتهاج


برچسبها: هوشنگ ابتهاج

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:16

صفحه بندی