تا دلی نیست کـــه مشغول به دلداری نیست
خوشتر از دل به تو مشغول شدن کاری نیست
ترس رسوائی از آن نیست مرا در سر ِ مست
که سری نیست که از چشم تو میخواری نیست
ابرویت می بُرد آن رشته که در جان ِ دل است
واثق ِ زلفِ کمندت کــــــه ستمکاری نیست
یوســـــــف دل به عزیزی نرسد از دل چاه
تا خــریدار، یکی مثل ِ بوطیفاری نیست
آتش خــرمن جان را چه قراری به زبان
کـــه دَم ِ سوختن اندازه ی اقراری نیست
این چه اصرار کـه ای مِهر! دلم می سوزی
در دل ذره به جز مِهر که اصراری نیست
استاد بهرام باعزت
برچسب:
نویسنده: محمد نوروزی