چراغ هستی ام روی طاقچه ی انتظار سوسو می زند
لحظه های شب اندودِ حسرتِ بودنت
خلوت باورم را پر کرده است
دیوار شب بلند است
و تار و پود طره ی تو
در پریشانکده ی خیالم چنان تنیده و دراز
که من و «خدای درد» به زنجیریم
در این کشاکش نامردمی
مستی کیمیاست
و خـُم شکسته ی باور ، بی شراب
بی مهاری ِ اشکهایم
در بغض ِ بی فراموشی ات آوار می شود
و مشیّتِ جانسوز ِ بی تو بودن
روی هستی ِ در طاقچه ی انتظار مانده ام
استاد بهرام باعزت
برچسب:
نویسنده: محمد نوروزی