خرید بک لینک

شمـــــع دارد مثل جانم بی قراری می کند

امشب او هــم سوز را لحظه شماری می کند

آفت تاخیر سوزد خــــــــــرمن جانهای ما

ورنه شوری جــان ما با هر شراری می کند

شمـع و من پروانه ی موهوم عشقی بی رُخیم

کـه به شطرنجی چو آتش او قماری می کند

جمله هشیاران به دست غــــم گرفتار آمدند

جام ساقی جان مـــا را مستِ یاری می کند

مشق مروه تا صفا از بی صفایی دل است

جا که مشی ِ دل،صفا را قبله داری می کند

آنکه حتی «عشق»را درحال هجی کردن است

در جهان شاید توان گفتن کــه کاری می کند

هر سری که با سرابی گرم شد گمراه شد

ای خوشا ما را شرابی کز سر عاری می کند

بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

صفحه بندی