چه خوب می شد همين لحظه
يک اتفاقی می افتاد
مثلا باد می آمد
میرفت باغهای بالا را دور میزد
برمیگشت، خاک را بو میکرد،
و از کنارِ شمشادهای شکسته
بوی خوش آب و
خبر از هوای حامله می آورد.
شمعدانیهای بالِ چينه ی مهتاب
تب دارند، تشنه اند، بی ترانه اند.
اصلا باد
چرا از چيزی شبيه باران نمیخواند!
آخر چه قدر
تا کی بايد با اين چراغِ ترسو
هی از ترسِ شب و
هقهقِ گريه گفت و گو کنيم؟
پس کی می آيد همان که میگويند
دريا را با خود خواهد آورد!؟
مادرم میگويد
برای شنيدنِ آوازِ آينه نبايد عجله کرد،
بالاخره می آيد
کسی که با زورقِ آوازهاش
دريا را با خود خواهد آورد.
می آيد با آسمانِ بلند هم
به بحثِ روشنِ باران خواهد نشست
میگويد اين شمعدانیها تب دارند
اين باغها تشنه و
اين شمشادها بی ترانه اند
کاری بايد کرد!
سید علی صالحی
برچسب:
نویسنده: محمد نوروزی