
چشمان مرا شوق تماشا شده ای توچون پنجره ای رو به دلم وا شده ای توسرزنده ای و مانده ام ای عشق چگونهدر این دل بی حوصله پیدا شده ای تودر پاسخِ هر خواهش من معجزه کردییک ذره عطش کردم و دریا شده ای توجز هیچ نبودم من و با نبض حضورتبیهودگی ام را همه معنا شده ای تویک شعر دل انگیزی و مصراع به مصراعدر گوشه ی دیوان دلم جا شده ای تو ای روحِ به تن آمده جایی نرو دیگرحالا که چنین بابِ دلِ ما شده ای تومه زاد رازی بخوانید...
ادامه مطلب
در انتظار تو امدر چنان هوایی بیاکه گریز از تو ممکن نباشدتوتمام تنهاییهایم رااز من گرفتهایخیابانهابی حضور توراههای آشکار جهنماند…شمس لنگرودی بخوانید...
ادامه مطلب
ای چهره زیبای تو رشک بتان آزری هر چند وصفت می کنم، در حسن از آن زیباتریهرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوبتر شمسی ندانم یا قمر، حوری ندانم یا پریآفاق را گردیده ام، مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز دیگریای راحت و آرام جان، با قد چون سرو روان زینسان مرو دامن کشان، کآرام جانم می بریعزم تماشا کرده ای، آهنگ صحرا کرده ای جان و دل ما برده ای، این است رسم دلبریعالم همه یغمای تو، خلقی همه شیدای تو &nb...
ادامه مطلب
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بیتو گیرم والله که زار ماندگر خمر خلد نوشم با جامهای زرین جمله صداع گردد جمله خمار مانددر کارگاه عشقت بیتو هر آنچ بافم  ...
ادامه مطلب
خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیباییمن از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشقتر از ماییبه شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلسافروزی تو ماه مجلسآراییمنم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآییمراد ما نجویی ورنه رندان هوسجو را بهار شادیانگیزی حریف باده پیماییمه روشن میان اختران پنهان نمیماند ...
ادامه مطلب
بهترین فصل! تو ای تازه بهار! غصه ها را ببر امید بیارخبر از لحظه ی دیدار بده خبر از آمدن و ماندن یارباز کن پنجره ها را به نسیم پاک کن سینه ی ما را ز غبارای که...
ادامه مطلب
به من قفس شدی ای فاصله به فرسنگی هم ای زمانه ی پُر از هزار و یکرنگی برای ماهی زنده به شوق آب زلال یکی ست مردن و مردابهای خرچنگی ...
ادامه مطلب
چگونه بگذرم از یاد تو به آسانی چگونه بگذرم ازجان که تو خودِ جانی تو لحظه لحظه خیال ِ گرانی و اما ...
ادامه مطلب
گر چه نزنی جز به تصور پر و بالیزیباتر از آنی تو که گنجی به خیالی گاهی به حوالی ِ دلم از تو شنیدمگر چه تو نباشی به حوالی ِ حوالی!...
ادامه مطلب
تو قلهی خیالی و تسخیر تو محالبخت منی که خوابی و تعبیر تو محالای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنویشرح تو غیرممکن و تفسیر تو محالعنقای بینشانی و سیمرغ کوه قافتفسیر رمز و رازاساطیر تو محالبیچارهی دچار تو را چاره جز تو چیست؟چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محالای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!تقدیر من غم تو و تغییر تو محالقیصر امینپور...
ادامه مطلب
بوی بهشت می شنوم از صدای تونازکتر از گُل است گُلِ گونه های توای در طنین نبض تو آهنگ قلب منای بوی هر چه گل، نفس آشنای توای صورت تو آیه و آیینه ی خداحقا که هیچ نقص ندارد خدای توصد کهکشان ستاره و هفت آسم...
ادامه مطلب
درون آینه ی روبرو چه می بینی؟تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خودسوای خون دلت در سبو چه می بینی؟...
ادامه مطلب
خلوت نشین خاطر دیوانه ی منیافسونگری و گرمی افسانه ی منیبودیم با تو همسفر عشق سالهاای آشنا نگاه که بیگانه منیهر چند شمع بزم کسانی ولی هنوزآتش فروز خرمن پروانه منیچون موج سر به صخره ی غم کوفتم ز درددور از تو ای که گوهر یک دانه منیخالی مباد ساغر نازت که جاودانشورافکنی و ساقی میخانه منیآنجا که سرگذشت غم شاعران بودنازم تو را که گرمی افسانه منیمحمدرضا شفیعی کدکنی...
ادامه مطلب
من خسته چون ندارم نفسی قرار بیتوبه کدام دل صبوری کنم ای نگار بیتوره صبر چون گزینم من دل به باد دادهکه به هیچ وجه جانم نکند قرار بیتوصنما به خاک پایت که به کنج بیت احزانبه ضرورتم نشیند نه به اختیار بیتواگرم به سوی دوزخ ببرند باز خوش خوشبروم ولی به جنت نکنم گذار بیتونفسی به بوی وصلت زدنم بهست جاناکه چنین بماند عمری من دلفکار بیتوتو گمان مبر که سعدی به تو...
ادامه مطلب
با تو دارم حرفها از زمره ی تاراج پا...
ادامه مطلب
با تو دارم حرفهااز زمره ی تاراج پاییز مثل آن حرفی که روزی در میان کوچه ای خلوت نگاه تو به من زد جانم از آن حرف پر زد یاد داری؟ سالها پشت سر هم رفت و شد کهنه ، نگاهت ماند اما در دل پُر خواهش من تازه تر از هر معما تازه تر از حرفِ موجِ بی قرارِ دائما ...
ادامه مطلب
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو ن...
ادامه مطلب
موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گردیم خود بر دور ماه روی تو عاشق گم کرده دل را ناامیدی نارواست ...
ادامه مطلب
می شنوم می شنوم آشناست موسقی ِ چشم ِ تو در گوش ِ من موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید این همه گشتم من و دلخواه ِ من در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را می شنوم ، با دل و جان آشناست اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است نغمه ...
ادامه مطلب
جز هستی من تا تو مرا فاصله ای نیست خواهی اگر این فاصله چینی گله ای نیست از صبح ازل با تو مرا حرف دلی هست تا شام ابد هست و بر او فیصله ای نیست چشمان غزالـت شده همبستر جانم بر نطفه ای اینسان چو غزل قابله ای نیست ای راحله ی منزل آخر ! برسانم آنجا که به جز فقر و فنا مرحله ای نیست از حکم به چرخیدن اجرام سر ِ مِهر جُرم است دل وعشق و جز این منزله ای نیست آئینه و تصویر ز وحدت بسرایند چون عاشق ومعشو...
ادامه مطلب