
از خیام بیاموزیم این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «از خیام بیاموزیم» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. سوته دلان زآن پیش که بر سرت شبیخون آرندفرمای که تا بادهٔ گلگون آرند تو زر نهای ای غافل نادان که تو رادر خاک نهند و باز بیرون آرند خیام...
ادامه مطلب
شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالیجمــــع آیینه ها ضرب در تـــو ، بـی عدد صفر بعد از زلالیمی شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتارمی شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالیچند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهتای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالیهرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایتمــی کند بـــر سبیل کنایت ، مشق آن چشـــم های مثـــالیای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامتوی ورق خورده احتشامت ، هرچه تقویم فرخنده فالیچشم واکن کـــه دنیا بشورد ، موج در موج دریا بشوردگیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالیحاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تواین سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالیزنده یاد حسین منزوی ب...
ادامه مطلب
هر دم از عمر میرود نفسیچون نگه میکنم نماند بسی ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روز دریابی خجل آنکس که رفت و کار نساختکوس رحلت زدند و بار نساختخواب ِنوشین بامداد رحیلباز دارد پیاده را ز سبیل هر که آمد عمارتی نو ساخترفت و منزل به دیگری پرداخت وان دگر پخت همچنان هوسیوین عمارت بسر نبرد کسییار ناپایدار دوست مداردوستی را نشاید این غدار نیک و بد چون همی بباید مرُدخُنُک آنکس که گوی نیکی برُد برگ عیشی به گور خویش فرستکس نیارد ز پس ز پیش فرست عمر برَف است و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غَره هنوز ای تهیدست رفته در بازار ترسمت پُر نیاوری...
ادامه مطلب
بهترین فصل! تو ای تازه بهار! غصه ها را ببر امید بیارخبر از لحظه ی دیدار بده خبر از آمدن و ماندن یارباز کن پنجره ها را به نسیم پاک کن سینه ی ما را ز غبارای که...
ادامه مطلب
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذ...
ادامه مطلب
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته ش...
ادامه مطلب
چه شبهائی که از دیوار بلند خیال بالا آمدم و به حجمِ ناباورانه ی تو در تنگنای هستی ام خیره شدم اما افسوس هیچوقت نشد تو را آن چنان که دلم می خواست ببینم زیبای من ! تو برای من آفریده شده ای ، برای اشکهای خاموشم ، برای دلِ همیشه تنگم ، برای سوزهای شبانه ام، و برای همه ی لحظه های پر تب و تابِ عُمرم که تنها تو را شنیدند و باز می اندیشم که شاید دیگر هیچوقت این مجال را پیدا نکنم پس مثل همیشه به ضربانهای قلبم گوش می سپارم تا در این لحظه های پر تب و تاب و شاید لحظه های آخر دوباره تو را بشنوم صدای مقدسِ تو را ! استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب
دفتــــــــــرِ عيشي و خطِ دلبري طناز جوي رو سپيدي طالبي گــر، مـوسياهي بازجوي دم زدانش گر زني خطّي ببين حُسني بخوان در كــلاسِ غمزه ي ناوك ز علمِ ناز جوي آتـــش رخسار مهرويان ز مِهرآور به دست تا بسـوزي عقل را از عشق اين اعجاز جوي هـــــــــر بلاي آسمـاني با دعا افكن به زير هـــــــم بلا با آن، ز بالا قامتانْ ممتاز جوي عاشـــــق رخ زرد را گــو طرفه زرّي يافتي بر سرِ بازار هجــــــــران كيميا پرداز جوي بر مـــــــــدار نقطه ي خالي بپـر پرگـاروار بر محيطِ عالم امك...
ادامه مطلب
رهگذر ! بی درنگ از سر ِ این وادی خاموش گذر که در این بانگِ سکوت هیس ِ یک بغضِ ِ شبیخونی ِ بی پایان است غربتِ این غمزار غنچه غنچه به فراسوی سفر تا باز است بی درنگی اینجا تا ابد یک راز است استاد بهرام باعزت ...
ادامه مطلب
گـــــر چه پنهانی ِ تو برهمه افشا شده است مشتِ پیدائی ِ تو پیش دلــم وا شده است! پلکِ راز ِ مــــــن و تو چشمکِ شیدائی را آنچنان خوش زده کــه عشق هویدا شده است مهر حوا به دل آدم اگـــــــــر صاعقه زد تابشی بود کــــه از بارقه ی ما شده است ای نثار از تو به چشمم کــــرم ِ ابر ِ بهار غنچه های هوَست وه چه شکوفا شده است! این جهان جایگه ِ بال گشـــــودن که نبود پر کشم تا به جهانی که تو را جا شده است استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب
همچو من جان داده در زلفت پریشانی که نیست زلفِ پُر چین شانه کن بر چین مرا جانی که نیست! از تو هر آنی کــــــه کردی گر دلم نیکو شمرد از تو اما در دلم جـــز حسرتِ آنی که نیست شعله ات را نازم ای شمع جــــــــــفاکار دلش در دلت اندیشه ی پروانه ای دانی کــه نیست بی خبر بودن جهــــــــانی ارزد اما صد دریغ بی خبر بودن از این، کم غبن و حرمانی که نیست بر پریشـــــــان بوم نیزاران فغانم نقش بست زانکه این ناله به نائی از نیستانی کــــــه نیست عشق،من را کـُـشت و رستم هم اگر سهراب را کشتن فرزند وابسته به بره...
ادامه مطلب