روی بنمای

متن مرتبط با «زلف پریشان در باد» در سایت روی بنمای نوشته شده است

در انتظار تو ام…

  • نیلوبلاگ

    در انتظار تو امدر چنان هوایی بیاکه گریز از تو ممکن نباشدتوتمام تنهاییهایم رااز من گرفتهایخیابانهابی حضور توراههای آشکار جهنماند…شمس لنگرودی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست

  • نیلوبلاگ

    دردی'>دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیستدانند عاقلان که مجانین عشق را پروای قول ناصح و پند ادیب نیستهر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد آنست کز حیات جهانش نصیب نیستدر مشک و عود و عنبر و امثال طیبات خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیستصید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیستگر دوست واقفست که بر من چه می رود باک از جفای دشمن و جور رقیب نیستبگریست چشم دشمن من بر حدیث من فضل از غریب هست و وفا در قریب نیستز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز کو را خبر ز مشغله عندلیب نیستسعدی ز دست دوست شکایت کجا بری هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب...

    ادامه مطلب
  • بی گمان! من کنون تبعیدی ام در این جهان…

  • نیلوبلاگ

     این صمیمانه ترین دار و ندارِ عاشق استکه به عشقی که همه دار و ندارش رفته در راهش ز دستاز صمیم دل بگوید که تو  درمانی مرا !آفرین و آخرین دلبسته ی جانی مرا !یاد دارم سال ها  قبل از سفر در «زندگی» در حصار صبحی از مِهرِ حماسه غرقِ در بالندگیدر سراسیمه ترین مجنون تباریدر جنونِ لیلیِ خواهندگیعاشق زیباییِ یک زن شدمیا اگر بهتر بگویم: در مکررهای طاعاتِ فرشته سانِ خودمن دچار ظن شدماو به جز حوّا  که اینکدر نگنجد جز که در خوابی و رویایی نبودهر چه آنجا بود گرچه غیر زیبایی نبودلحن چشم مست  او  اما از این زیباگریفصل دیگر می سرودفصلی  از بیم و امیدِ لحظه های بی زمان که نگنجد به یقیندر خیالی از  گمانشعله ی بی تابِ ...

    ادامه مطلب
  • دلم دردی که دارد با که گوید...

  • نیلوبلاگ

    دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرد تاوان از که جویددریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بمویدمرا گفتی که ترک ما بگفتی به ترک زندگانی کس بگویدکس...

    ادامه مطلب
  • شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد...

  • نیلوبلاگ

    شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه...

    ادامه مطلب
  • یاد باد آن روزگاران یاد باد...

  • نیلوبلاگ

    روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران و یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم د...

    ادامه مطلب
  • نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی ...

  • نیلوبلاگ

    ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو ن...

    ادامه مطلب
  • موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو...

  • نیلوبلاگ

    موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گردیم خود بر دور ماه روی تو عاشق گم کرده دل را ناامیدی نارواست ...

    ادامه مطلب
  • بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

  • نیلوبلاگ

    بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ...

    ادامه مطلب
  • نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی ...

  • نیلوبلاگ

    ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت ...

    ادامه مطلب
  • موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو...

  • نیلوبلاگ

    موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم...

    ادامه مطلب
  • بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

  • نیلوبلاگ

    بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو ...

    ادامه مطلب
  • جاودانی باد این رویای رنگینم...

  • نیلوبلاگ

    گر چه با يادش ، همه شب تا سحر گاهان نيلي فام ، بيدارم گاهگاهي نيز ، وقتي چشم بر هم مي گذارم خواب هاي روشني دارم ، عين هشياري آنچنان روشن كه من در خواب دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست بیداري ست ، بيداري اينك ، اما در سحر گاهي ، چنين از روشن...

    ادامه مطلب
  • به چه مانند کنم در همه آفاق تورا...

  • نیلوبلاگ

    بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خو...

    ادامه مطلب
  • در هوس خیال او همچو خیال گشتهام. ..

  • نیلوبلاگ

    آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم ز...

    ادامه مطلب
  • حاشا نهفته حســـــــرتِ در قلبِ تنگِ من....

  • نیلوبلاگ

    حاشا نهفته حســـــــرتِ در قلبِ تنگِ من با مرگ من نهفته شــــــــــود در دل کفن گرچه چو جانم عشق تومحبوس جسمم است پرواز ِ اوست پر زدن ِ جـــــان من ز تن آوخ ، شگــردِ نسبتِ خونی و عاشقی ست سهـــــــــراب را جگر بدرَد دستِ تهمْتن مُشکِ ختن به زلــــف تو دارد رهی دراز کز بوی زلف تو به خطا رفته بس خُتن در محفلی که سوزش ِ شمع ِ دلی ست ساز گوشی به سوز نی نکند کوک ، اهل فن تا چنگِ گنگ عشـق تو زد زخمه بر دلم از زُهره نغمه سرشد از این خون به دل شدن بهرام باعزت...

    ادامه مطلب
  • سو به سو در پی آن زخم نهان شد بصرم...

  • نیلوبلاگ

    سو به سو در پيِ آن زخمِ ِنهان شــــد بصرم مو يه مويه اثرِ زخمه ي جـــان مي شمرم آن كسي كــه خبـــر از پرده ي اسرارم داد مي درَد پرده به هــر لحظه ي شام و سحرم تا بر آن زلــف دلاويز خيالــــــــم ره زد مو به مو حــــالِ دلِ زار برويد به ســــرم مصلـــحت نيست هلاكم كنــد از غم ورنه از ســــر انداخـــت توان حاشيه هاي دگرم گر نديدي كه شود زنده يكي مرده ي محض بعدِ مــــــرگــم بنشين يك نظري در نظرم در نفَس نيست توانائي از اين بيش و به عقل زد توهّم كـــــــــه پشيمان شده ي دربدرم گرنصيب من از عشق تو جگر سوختن است وايِ آن لحظه كـــــه سوزي نبود بر جگرم نقد جـــــــان بر سر سوداي جنون مي دارم كـان چو پنبه به در از آتشِ عشقت چه برم؟ هـر...

    ادامه مطلب
  • امروز عصر باغ خیالت که در گشود...

  • نیلوبلاگ

    امروز عصر ، باغ خیالت که در گشود شوقی دلم ربود بوی تو تا حوالی ِ آن کلبه ام کشاند عشقم به سر فشاند دردم به در نشاند باور نمی کنی ! آن جنگلِ خموش آن خلوتِ چموش حتی مه غلیظِ همیشه تنیده اش انبوه برگ و خش خشِ رام و رمیده اش آنجا هر آنچه هست دارد به یاد و بوی تو پیوندِ ناگسست . . بهرام باعزت متن کامل شعر در ادامه ی مطلب...

    ادامه مطلب
  • تو در من جاری هستی...

  • نیلوبلاگ

    به اندازه ی وسعتِ جاده ی تنهائی ام تو در من جاری هستی اما باز تشنه ام تشنه ی عبوری از جنسِ تو راستی ! باز از کدام طرف پای خش خش ِ سر آغازی بنشینم که دوباره و دوباره امتداد این جاده را تا لبِ عبوری از جنس تو پر از تشنگی ِ تنهائی می کند؟ استاد بهرام باعزت...

    ادامه مطلب
  • صوتی تو در گلوی من و گفت و گو کنی

  • نیلوبلاگ

    تا زخـــــم دل به ســوزنِ ِ سوزت رفو کنم با درد تو چگــــــــــــــــــــونه دوا آرزو کنم صد بغض کهنه دامـــــــن اشکم گرفته است کــــــز چشمه سار درد تو هر دم وضو کنم صوتی تو درگلوی مـــــن و گفت وگو کنی ورنه چگونه از تو من این گفت و گو کنم دیوار و در حکـــــــــــایتِ بوی تو طی کنند با من کــــــــــه طی ِ چشم تو را با سبو کنم بدرود با نگاهِ تو گفتن محــــــــــــــــال بود بود از ازل خطـــــا به جز از ذکرِ هو کنم من مست نرگـس توأم و سوز ِ این شــراب شعری ست آتشین...

    ادامه مطلب