
خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیباییمن از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشقتر از ماییبه شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلسافروزی تو ماه مجلسآراییمنم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآییمراد ما نجویی ورنه رندان هوسجو را بهار شادیانگیزی حریف باده پیماییمه روشن میان اختران پنهان نمیماند ...
ادامه مطلب
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه...
ادامه مطلب
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله ...
ادامه مطلب
به نگاهت قسم و نام فریبای سراب &n...
ادامه مطلب
به نگاهت قسم و نام فریبای سراب و به چشم تو و آن جام گوارای شراب که نگاه تو و چشم تو نبیند هر کس نشود فاش بر او حال من جمله خراب چشم تو عاقبت آموخت مرا آن مستی تا که با جام کنم تصفیه ی خُرده حساب ادعایی نکنم ناب ترین مستی را مدعی است نگاه تو چو بر مستی ناب بر شبِ فاصله هر چند نتابی ای ماه ! با خیالت خوشم و خاطره ای از م...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو ...
ادامه مطلب
بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خو...
ادامه مطلب
امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم مضراب را به ياد تو بي تاب میزنم آری، کویر عاطفه ام، تشنه ی توام دل را به ياد توست كه بر آب میزنم فانوس آسماني و من هم ستاره وار چشمك به سوي زورق مهتاب مي زنم رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود " امشب به سيل اشك ره خواب مي زنم " بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم حسین منزوی ...
ادامه مطلب
غم ِ بی مهری ِ آنان که دلم می سوزند آنچنان است که خون بر جگرم می دوزند با ددآهنگ چه گویم سخن از زخمه ی عشق؟ که هماهنگ نشد لغلغه با نغمه ی عشق هی بپرسند آنیمای تو کیست! فرض اگر قحطی ِ دانستن و دانائی هست به خدا اینهمه نیست! ......... تیشه ی «بی تو سرودن» دستم از سر دلتنگی می تراشم سنگی جوهرش : خون دلم سوز: قلم شاید این سنگ شود عاقبت از هستی و از نام و نشانِ ِ من علـَـم نازنینا ! قفس ِ بی کسی و رنج ِ من آن دانه و آبی پُر داشت که یهودای جفا در دل ِ عیسی انباشت تو آنیمای پدید آمده از ققنوسی حاصل ِ چاره ترین نسخه ی جالینوسی مردی از طیفِ صبوری که به شیرین خودش باور داشت در قماری تهی از باورها ناکجاهای دلش را طی کرد تیشه اش بر جگرِ خویش چو فرهاد گرفت زندگی را قی کرد! در برودت زده فصلی سخن ِ آینه ه...
ادامه مطلب
شب همه شــب بي تو دل آه و نوا مي كند كــاش بداني كــه او بي تو چه ها مي كند بوي كسـي مي رسد هر دم از اين رهگذر هـر نفسش برجگـــر سر زده جا مي كند تند مـــران ســاربان زانكـــه دلــي درقفا هست كه با روي دوست نشوونما مي كند گـــــر دلـم از سوختن سر دهـد آوا به پا! دامنت از آتـشـــي تر كــه به پا مي كند اهل دل است آنكه اوخون جگر مي خورد اهل گِل اسـت آنكه اوسعي صفــا مي كند حادثه ي من چوهست تيتربه اخبارِ دوست ســــــوته دلان نامِ من حــادثه سا مي كند هســـت درونم كســــي ر...
ادامه مطلب
پس از یک شبِ مستی و عشق و راز که عمری ست یلدائی و پُر فراز چنین گفت پروانه با شمع : خیز! شرابِ رسیدن به پیمانه ریز و اینک کسی پشتِ در ! مجالی نمانده ،چه باک؟! به یاد کسی چون تو سهل است، همپای این پشتِ در مانده ناکس شدن به یاد تو سهل است هر بس شدن فقط یک نفس مهلتِ آن که از جام ِ نامت بنوشم بده و با لختِ نامت شوم عشقباز، که سخت است تنها دَمی را از عمر به غفلت ز مستی فرا پس شدن استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب