
در انتظار تو امدر چنان هوایی بیاکه گریز از تو ممکن نباشدتوتمام تنهاییهایم رااز من گرفتهایخیابانهابی حضور توراههای آشکار جهنماند…شمس لنگرودی بخوانید...
ادامه مطلب
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه...
ادامه مطلب
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله ...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ...
ادامه مطلب
جز هستی من تا تو مرا فاصله ای نیست خواهی اگر این فاصله چینی گله ای نیست از صبح ازل با تو مرا حرف دلی هست تا شام ابد هست و بر او فیصله ای نیست چشمان غزالـت شده همبستر جانم بر نطفه ای اینسان چو غزل قابله ای نیست ای راحله ی منزل آخر ! برسانم آنجا که به جز فقر و فنا مرحله ای نیست از حکم به چرخیدن اجرام سر ِ مِهر جُرم است دل وعشق و جز این منزله ای نیست آئینه و تصویر ز وحدت بسرایند چون عاشق ومعشو...
ادامه مطلب
جز هستی من تا تو مرا فاصله ای نیستخواهی اگر این فاصله چینی گله ای نیست از صبح ازل با تو مرا حرف دلی هست تا شام ابد هست و بر او فیصله ای نیست چشمان غزالـت شده همبستر جانم بر نطفه ای اینسان چو غزل قابله ای نیست ای راحله ی منزل آخر ! برسانم آنجا که به جز فقر و فنا مرحله ای نیست از حکم به چرخیدن اجرام سر ِ مِهر جُرم است دل وعشق و جز این منزله ای نیست آئینه و تصویر ز وحدت بسرایند چون عاشق ومعشوق...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو ...
ادامه مطلب
بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خو...
ادامه مطلب
امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم مضراب را به ياد تو بي تاب میزنم آری، کویر عاطفه ام، تشنه ی توام دل را به ياد توست كه بر آب میزنم فانوس آسماني و من هم ستاره وار چشمك به سوي زورق مهتاب مي زنم رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود " امشب به سيل اشك ره خواب مي زنم " بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم حسین منزوی ...
ادامه مطلب
شب همه شــب بي تو دل آه و نوا مي كند كــاش بداني كــه او بي تو چه ها مي كند بوي كسـي مي رسد هر دم از اين رهگذر هـر نفسش برجگـــر سر زده جا مي كند تند مـــران ســاربان زانكـــه دلــي درقفا هست كه با روي دوست نشوونما مي كند گـــــر دلـم از سوختن سر دهـد آوا به پا! دامنت از آتـشـــي تر كــه به پا مي كند اهل دل است آنكه اوخون جگر مي خورد اهل گِل اسـت آنكه اوسعي صفــا مي كند حادثه ي من چوهست تيتربه اخبارِ دوست ســــــوته دلان نامِ من حــادثه سا مي كند هســـت درونم كســــي ر...
ادامه مطلب
پس از یک شبِ مستی و عشق و راز که عمری ست یلدائی و پُر فراز چنین گفت پروانه با شمع : خیز! شرابِ رسیدن به پیمانه ریز و اینک کسی پشتِ در ! مجالی نمانده ،چه باک؟! به یاد کسی چون تو سهل است، همپای این پشتِ در مانده ناکس شدن به یاد تو سهل است هر بس شدن فقط یک نفس مهلتِ آن که از جام ِ نامت بنوشم بده و با لختِ نامت شوم عشقباز، که سخت است تنها دَمی را از عمر به غفلت ز مستی فرا پس شدن استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب
چراغ هستی ام روی طاقچه ی انتظار سوسو می زند لحظه های شب اندودِ حسرتِ بودنت خلوت باورم را پر کرده است دیوار شب بلند است و تار و پود طره ی تو در پریشانکده ی خیالم چنان تنیده و دراز که من و «خدای درد» به زنجیریم در این کشاکش نامردمی مستی کیمیاست و خـُم شکسته ی باور ، بی شراب بی مهاری ِ اشکهایم در بغض ِ بی فراموشی ات آوار می شود و مشیّتِ جانسوز ِ بی تو بودن روی هستی ِ در طاقچه ی انتظار مانده ام استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب