
چشمان مرا شوق تماشا شده ای توچون پنجره ای رو به دلم وا شده ای توسرزنده ای و مانده ام ای عشق چگونهدر این دل بی حوصله پیدا شده ای تودر پاسخِ هر خواهش من معجزه کردییک ذره عطش کردم و دریا شده ای توجز هیچ نبودم من و با نبض حضورتبیهودگی ام را همه معنا شده ای تویک شعر دل انگیزی و مصراع به مصراعدر گوشه ی دیوان دلم جا شده ای تو ای روحِ به تن آمده جایی نرو دیگرحالا که چنین بابِ دلِ ما شده ای تومه زاد رازی بخوانید...
ادامه مطلب
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب رامن نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب راهر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب رامن صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن گر وی به تیرم میزند استادهام نشاب رامقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راوقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم &n...
ادامه مطلب
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه...
ادامه مطلب
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله ...
ادامه مطلب
موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گردیم خود بر دور ماه روی تو عاشق گم کرده دل را ناامیدی نارواست ...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ...
ادامه مطلب
چه خوب می شد همين لحظه يک اتفاقی می افتاد مثلا باد می آمد میرفت باغهای بالا را دور میزد برمیگشت، خاک را بو میکرد، و از کنارِ شمشادهای شکسته بوی خوش آب و خبر از هوای حامله می آورد. شمعدانیهای بالِ چينه ی مهتاب تب دارند، تشنه اند، بی ترانه اند. اصلا باد چرا از چيزی شبيه باران نمیخواند! آخر چه قدر تا کی بايد با اين چراغِ ترسو هی از ترسِ شب و هقهقِ گريه گفت و گو کنيم؟ پس کی می آيد همان که میگويند در...
ادامه مطلب
چه خوب می شد همين لحظهيک اتفاقی می افتاد مثلا باد می آمد میرفت باغهای بالا را دور میزد برمیگشت، خاک را بو میکرد، و از کنارِ شمشادهای شکسته بوی خوش آب و خبر از هوای حامله می آورد. شمعدانیهای بالِ چينه ی مهتاب تب دارند، تشنه اند، بی ترانه اند. اصلا باد چرا از چيزی شبيه باران نمیخواند! آخر چه قدر تا کی بايد با اين چراغِ ترسو هی از ترسِ شب و هقهقِ گريه گفت و گو کنيم؟ پس کی می آيد همان که میگويند دري...
ادامه مطلب
موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم...
ادامه مطلب
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو ...
ادامه مطلب
بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بیخبری به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خو...
ادامه مطلب
سو به سو در پيِ آن زخمِ ِنهان شــــد بصرم مو يه مويه اثرِ زخمه ي جـــان مي شمرم آن كسي كــه خبـــر از پرده ي اسرارم داد مي درَد پرده به هــر لحظه ي شام و سحرم تا بر آن زلــف دلاويز خيالــــــــم ره زد مو به مو حــــالِ دلِ زار برويد به ســــرم مصلـــحت نيست هلاكم كنــد از غم ورنه از ســــر انداخـــت توان حاشيه هاي دگرم گر نديدي كه شود زنده يكي مرده ي محض بعدِ مــــــرگــم بنشين يك نظري در نظرم در نفَس نيست توانائي از اين بيش و به عقل زد توهّم كـــــــــه پشيمان شده ي دربدرم گرنصيب من از عشق تو جگر سوختن است وايِ آن لحظه كـــــه سوزي نبود بر جگرم نقد جـــــــان بر سر سوداي جنون مي دارم كـان چو پنبه به در از آتشِ عشقت چه برم؟ هـر...
ادامه مطلب
امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم مضراب را به ياد تو بي تاب میزنم آری، کویر عاطفه ام، تشنه ی توام دل را به ياد توست كه بر آب میزنم فانوس آسماني و من هم ستاره وار چشمك به سوي زورق مهتاب مي زنم رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود " امشب به سيل اشك ره خواب مي زنم " بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم حسین منزوی ...
ادامه مطلب
شب همه شــب بي تو دل آه و نوا مي كند كــاش بداني كــه او بي تو چه ها مي كند بوي كسـي مي رسد هر دم از اين رهگذر هـر نفسش برجگـــر سر زده جا مي كند تند مـــران ســاربان زانكـــه دلــي درقفا هست كه با روي دوست نشوونما مي كند گـــــر دلـم از سوختن سر دهـد آوا به پا! دامنت از آتـشـــي تر كــه به پا مي كند اهل دل است آنكه اوخون جگر مي خورد اهل گِل اسـت آنكه اوسعي صفــا مي كند حادثه ي من چوهست تيتربه اخبارِ دوست ســــــوته دلان نامِ من حــادثه سا مي كند هســـت درونم كســــي ر...
ادامه مطلب
پس از یک شبِ مستی و عشق و راز که عمری ست یلدائی و پُر فراز چنین گفت پروانه با شمع : خیز! شرابِ رسیدن به پیمانه ریز و اینک کسی پشتِ در ! مجالی نمانده ،چه باک؟! به یاد کسی چون تو سهل است، همپای این پشتِ در مانده ناکس شدن به یاد تو سهل است هر بس شدن فقط یک نفس مهلتِ آن که از جام ِ نامت بنوشم بده و با لختِ نامت شوم عشقباز، که سخت است تنها دَمی را از عمر به غفلت ز مستی فرا پس شدن استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب
چه شبهائی که از دیوار بلند خیال بالا آمدم و به حجمِ ناباورانه ی تو در تنگنای هستی ام خیره شدم اما افسوس هیچوقت نشد تو را آن چنان که دلم می خواست ببینم زیبای من ! تو برای من آفریده شده ای ، برای اشکهای خاموشم ، برای دلِ همیشه تنگم ، برای سوزهای شبانه ام، و برای همه ی لحظه های پر تب و تابِ عُمرم که تنها تو را شنیدند و باز می اندیشم که شاید دیگر هیچوقت این مجال را پیدا نکنم پس مثل همیشه به ضربانهای قلبم گوش می سپارم تا در این لحظه های پر تب و تاب و شاید لحظه های آخر دوباره تو را بشنوم صدای مقدسِ تو را ! استاد بهرام باعزت...
ادامه مطلب
تا هوائی چون حضورت خوش و عنبرین نباشد چون خیال من هــوائی تر به این زمین نباشد از تو ای نسیم خوشبو گـَـرده ی جنون لقاحم در خیال هیـــــچ بطنی این چنین جنین نباشد کــم تأملی ست شیخا به چراغ ، شهر جُستن به سراغ آدم آخــــــــــــر پریئی چنین نباشد گـــــــــــــــر عنایت رخ تو دستی از دلم نگیرد در شــــــــبِ سیاهِ زلفت به مهی قـرین نباشد نقش حال من در آئینه سحر به زلفِ خود بین حالتِ من ِ پریشان جــز در او مبین نباشد ای توجهِ تو گنج ِ دل ِ عــــــــــــاشقان چشمت جــ...
ادامه مطلب
تا دلی نیست کـــه مشغول به دلداری نیست خوشتر از دل به تو مشغول شدن کاری نیست ترس رسوائی از آن نیست مرا در سر ِ مست که سری نیست که از چشم تو میخواری نیست ابرویت می بُرد آن رشته که در جان ِ دل است واثق ِ زلفِ کمندت کــــــه ستمکاری نیست یوســـــــف دل به عزیزی نرسد از دل چاه تا خــریدار، یکی مثل ِ بوطیفاری نیست آتش خــرمن جان را چه قراری به زبان کـــه دَم ِ سوختن اندازه ی اقراری نیست این چه اصرار کـه ای مِهر! دلم می سوزی در دل ذره به جز مِهر که اصراری نیست استاد ب...
ادامه مطلب